|
چشم براه پرنده ای باش...
|
|
|
الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم به یاد مهدی صفری که سالی ست مسافر دوردستهاست و به یاد همه دوستان دور از من ..... اما همیشه در دل .
" عزیز دیرادور سوگند به گذشته آفتابی مان٬ تمام کلمات را به نام تو نشا می کنم و این سال های سرد جهان را در انتظار قطار نیامده از دوردست می مانم ............................................................... کجای دلم رفته ای که بیرون نمی روی ! دل آواز شیرین من بی تو آب می شود آبروی عشق. به خواب های من نیز نمی آئی بانوی صورتی ام ...... مست می کنم برای فراموشی ...... گره می شوم بر پیشانی روزها ............... آهو پرنده کاش بلد بودم ترا غزل شوم ! هر چه فریاد بود در گلو
سنگ شد دریغ ودرد شیشه آسمان نمی شکند ! این روزها
به نیامدنت می ماند .... چقدر روشنی ای عشق
با این سیاهی چشمانت ! صد سال به آن سال ها و این کهنه عشق !
... نو می شود نبودنت و نسیمی که تمام حفره های دلم را .......
و این ع ش ق
چه باران ها خورده است ! این چگونه منطقی ست
که هر چه موزون تر می نوازی تعادل خراب تر می شود ! به : هاشم مظفری ٬ عاشق عارف ٬ قصه گوی نجیب و نادر ٬ زلال و صمیمی ٬ مسافر کوچه های جهان ! داداش من ! ناگزیر تو هم پرت شدی به دور دست ! چه می شود کرد با این روزگار غدار لعنتی !
" اگر چه دیر یافتمت زود از دست نخواهمت داد بادهای جنوب قطار نفس هایت را منتظرند ... و اینجا دل گیجه دارم منی که برادر می خوانی ام آری برادر عاشق مرا در خودت بپیچ در سفره زیبای مردانگی ات !
از نیامدنت
هزار سال گذشته است نمی شود گریه نکرد وقتی جا پای رفتنت گل نی می روید !...
یلدای یادگاری یادت
سیاهی چشمم برف می بارد زمستان انتظار است ! به شکار خاطره های وحشی
پا در گریز عشق می شود دل ! حرف می خشکد وقتی پیرامون ترا آدمک های بی قواره کوتاه پر کرده اند . و با طناب درد به چاه درونت می روی تا جرعه ای مگر از تاریکی خاموش خود بنوشی . صداهای آشنا اما ٬ پاپیچ ات شده اند و کفشهای "نه اینجا ماندن" را به پایت کرده اند . با دوچرخه ای تمام خیالت را دور می زنی ودور می شوی و دوباره می شوی و دچار می شوی ... حسی برای نه اینگونه بودن ٬ که از جنس پرنده بودن ترا می پراند و پارو می زنی پهنای جهان را.... باور کن همیشه سنگت می زنند و می خندی و می بندی کوله بار جنونت را به سمت آبی های رها ٬ و بی هوا هوای رفتن می کنی و جاده های زمین را با ترانه کولی هایش قدیمی می کنی و باز خاطرات می آید و رویاهائی که ترا بر کجاوه دلتنگی هایت به خواب می برد تا غزل های بلند باغ را به گوش آب گفته باشی و با شعرهایت باد در کوهستانها بپیچد به یاد تنهائی بزرگ آدم ها و ..... اتاقی که گهواره فراموشی است تا من به خود بیایم و .... روزمرگی این جهنم تکرار ٬ سنگینی پلشتی باشد هوای نفس کشیدنم را .... دوباره باید آتشی بگیرانم برای روشن کردن کاغذ تا مجمع الجزایر آرامشم را به جستجو شوم ....
وقتی رنگ ها
در تن درختان شعله می کشد کنار چهره گر گرفته پائیز نگاه غمناک پرنده ای ست که در استخوان های سربی آسمان آواز می خواند ! بساط زخم هایت را بر پیشانی دریا پهن کن تا نمک گیر روزگار نباشی ! تقویم روزها بهم خورده و گم است
بی تو چه فرق می کند امروز چندم است ؟ به مهدی صفری : برای دلتنگی های ندیدنش ٬ برای شعور دوستی اش ٬ برای نگاهی که می فهمد ٬ برای بیشمار لحظات از دست رفته با او ٬ ........... رئیس ! همیشه به یاد ما " رفقای خوب !" باش.
درست پس فردا چمدان آرزوهایش را می بندد و قسمتی از ما را با خود می برد و ما قسمتی از او را می گرییم و این قسمت ماست ! رفیق .... سلام ما را میان بقچه ذهنت بپیح این خاک مریض ٬ جای ماندن نیست ترا به آسمان آنسو سفارش می کنم تا هوایت را داشته باشد ! و ما شرقی ترین هزار و یکشب مان را قصه می شویم !
زمستان
سر بالائی عجیبی دارد خیابان های شهر و دختری که در ایستگاه منتظر است... برف چون آوازی یخ زده موهایم را سفید می کند و دختری که در ایستگاه منتظر است ... سیاوش سال هاست که از جهنم گذشته است بی آنکه شعرهای ترا خوانده باشد و دختری که در ایستگاه منتظر است .... در فرصت کشیدن یک سیگار به سمت دلتنگی هایم شلیک کن و دختری که در ایستگاه منتظر است ..... قصیده خاموشی کوچه های زمین را قرق کرده است ترانه هایت به کجای جهان رفته اند ؟ و دختری که در ایستگاه منتظر است ...... از پشت عینکت مرا شبیه خود امضا کن اگر دیر شد در سال نمی دانم چند استخوان هایم را برایت پست می کنم ! و دختری که در ا ی س ت گ ا ه باغی میان دایره چشم های تو اندیشه ای که پر کشد از نا کجای تو دنبال تو به کوچه بن بست می رسم گم کرده ام جنازه خود را برای تو دنیا چراغ سبز ترا اعتنا نکرد پشت چراغ قرمز هر درد جای تو هی سوت می زند که برو ! ایست کرده ای ! انگار مرده است زمین زیر پای تو ! اینجا چقدر بوی تعفن عمومی ست .... کز کرده ام درون خودم لا به لای تو ! ای روزگار لعنتی این روزهای من زائیده شد زخط خطی دست های تو یک سیب کرم خورده آدم فریب بود یک گاز می زنی و همین شد خطای تو !
پائیز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه از منبر بلند باد بالا که می رود درختها چه زود به گریه می افتند ! حافظ نظری / علوم پزشکی گلستان من دورم و دور وطن من است .
.آدونیس. در تو انتظار نظر بازی است . هفتاد سنگ قبر ـ یدالله رویائی گلوگیر عشق ایم و
دایره ای شبیه صفر
می چرخیم و هیچ ! درون را به آتش می کشیم و چون سیاوش به نبود خویش می مانیم ! معماری عجیبی ست آدمی
سمفونی اضطراب و تخیل کجاوه سقوط و چشم انداز آمیزه آفتاب و آرزو به آهی : آتشفشان به نسیمی : آرامش ...... معماری عجیبی ست آدمی سیب گناه بر درخت جهان آبی عشق و باران شعر امپراطوری درد و جغرافیای جستجو شور از شعور .............. تلخ از شک به من مخند
که فرزند جنگل فلزم ! حریق باد ـ نصرت رحمانی غم ٬ خنجریست که می روید
در قلب تو ٬ و شاخه می دواند در موی تو . و برف ناگهانی بر آن بیکشبه می بارد و تو بیکشبه خم می شوی . منصور اوجی به اندازه روزهای نیامده
بخند ! شعری هستم
کوتاه کوتاه مثل دستی که هر چه درازتر می شود به رویایش نمی رسد و می ماند تهی در نیمه راه چشم و آرزو . بودن در شعر و آئینه ـ محمد علی حق شناس |
Ðe$igNER
мюzhgай |